پیغمبری که دید ستم های بی شماراز کس نخواست اجر رسالت به روزگار
چون ارتحال یافت خلایق شدند جمعتا هدیه ای دهند به زهرای داغدار
گویا نداشت شهر مدینه درخت و گلکآن را کنند در قدم فاطمه نثار
بر دوش بار هیزمشان جای دسته گلرنگ شرارت از رخشان بود آشکار
بابی که بود زائر آن سید رسلآتش زدند عاقبت آن قوم نا به کار
بر روی دست و سینة آن بضعة الرسولتقدیم شد سه لوحه به عنوان افتخار
سیلی و تازیانه و ضرب غلاف تیغای دل بگیر آتش و ای دیده خون ببار
آید صدای فاطمه از پشت در به گوشتا صبح روز حشر مباد این صدا خموش
برچسب ها :
شعر,
شعر رحلت پیامبر,
شعر زیبا,
رحلت پیامبر,
رحلت آخرین پیامبران,
رحلت حضرت محمد,
رحلت آخرین فرستاده
دفعات بازدید : 63
نوشته شده در تاریخ 9 دی 1392 و در ساعت : 09:18 - نویسنده : محمد حسین عظیمی