به وبلاگ سفر عشق خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

پارتی بازی رئیس جمهور!!!

پارتی بازی مقام معظم رهبری در زمان ریاست جمهوری

یکی از روز ها زمانی که ایت الله خامنه ای رئیس جمهور وقت از ساختمان ریاست جمهوری خارج می شد متوجه سروصدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.
صدا از طرف محافظ ها بود که دور کسی حلقه زده بودند و چیزهایی می گفتند.صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد :«اقای رئیس جمهور ! اقای خامنه ای !من باید شما را ببینم .»
رئیس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید :«چی شده ؟ کیه این بنده خدا ؟» پاسدار گفت :« نمی دانم حاج اقا! موندم چطور تونسته تا اینجا بیاد جلو .» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود وقتی دید رئیس جمهور خودش به سمت سرو صدا به راه افتاد سریع جلوی ایشان رفت و گفت :« حاج اقا شما وایسید من می رم ببینم چه خبره .»
کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت :« حاج اقا! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره. بچه ها می گن با التماس خودشو رسونده تا اینجا. گفته فقط میخوام قیافه ی اقای خامنه ای رو ببینم حالا می گه میخوام باهاش حرف هم بزنم.»
رئیس جمهور گفت :« بذار بیاد حرفش را بزنه وقت هست.»
پسرکی 13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون امد و همراه با سرتیم محافظان خودش را به رئیس جمهور رساند.صورت سرخ و سرما زده اش خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رئیس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت :« سلام بابا جان! خوش امدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید به لهجه ی غلیظ اذری گفت:« سلام اقا جان! حالتان خوب است؟» رئیس جمهور دست سرد و خشک زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :«سلام پسرم!حالت چطوره؟»پسر به جای جواب سر تکان داد.
رئیس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید که زبانش قفل شده است.سرتیم محافظان گفت:«اینم اقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را» ناگهان رئیس جمهور با زبان اذری سلیسی گفت:«شما اسمت چیه پسرم؟»
پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود با هیجان و به ترکی گفت:«اقا جان! من مرحمت هستم.از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»
اقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست روی شانه او گذاشت و گفت:«افتخار دادی پسرم.صفا اوردی.چرا اینقدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟»مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت:«انگوت کندی اقا جان!»رئیس جمهور پرسید:«از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تند گفت:« بله اقاجان! من پسر حضرتقلی هستم.» اقای خامنه ای گفت:«خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
مرحمت گفت:«اقاجان! من از اردبیل امدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.»رئیس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خورده بود درست کرد و گفت:«بگو پسرم. چه خواهشی؟»
_اقا! خواهش می کنم به اقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم ع نخوانند؟
_چرا پسرم؟
مرحمت به یکباره بغضش ترکید و سرش را پایین انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت:« آقا جان! حضرت قاسم ع 13 ساله بود که امام حسین ع به او اجازه داد برود در میدان وبجنگد من هم 13 ساله م است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم! هر چه التماسش می کنم می گوید 13 ساله را نمی فرستیم.اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است پس این همه روضه حضرت قاسم ع را چرا می خوانند؟»
حالا دیگر شانه های مرحمت اشکارا می لرزید.رئیس جمهور دلش لرزید.دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:«پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است»مرحمت هیچی نگفت.فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.
رئیس جمهور مرحمت را جلو کشید و در اغوش گرفت و رو به سرتیم محافظان کرد و گفت :«اقای...!یک زحمتی بکش با اقای... تماس بگیر بگو فلانی گفت این اقا مرحمت رفیق ماست.هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش. بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل.نتیجه را هم به من بگویید.»
اقای خامنه ای خم شد صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت:« ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان.»
جمله مرحمت در ارتباط با روضه حضرت قاسم ع موجب شد اقا طی دستخطی که مطابق متن زیر مرقوم فرمودند اجازه حضور این نوجوان در جبهه بدهند :*مرحمت عزیز می تواند بدون محدودیت به منطقه اعزام شود. امضا: سید علی خامنه ای رئیس جمهور*
کمتر از سه روز بعد فرمانده سپاه اردبیل مرحمت را خوشحال و خندان دید که باحکمی پیشش امد.حکم لازم الاجرا بود.می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که میرود و این بار از خود امام خمینی حکم می اورد. گفت اسمش را نوشتند مرحمت بالازاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.
با این اجازه مرحمت عازم جبهه شد.و در سرانجام در 21 اسفند سال 1363 به شهادت رسید.


برچسب ها : ,,, دفعات بازدید : 108
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 27 شهریور 1394 و در ساعت : 12:06 - نویسنده : محمد حسین عظیمی
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by safareeshghe.samenblog.com | designed by samenblog.com