به وبلاگ سفر عشق خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

خاطره کلید دار حرم حضرت عباس (ع)



بیاد ماندنی ترین خاطره کلید دار حرم حضرت عباس (ع)

حاج عباس کیشوانی (12 نسل پشت سر هم همگی خادم کفشدار و کلید دار حرم حضرت ابوالفضل (ع) بوده اند ) خاطره ای زیبا از گفت و گوی صمیمانه عربی بیابان نشین با حضرت عباس(ع) را باز می گوید که قبل از حکومت صدام در زمان حکومت احمد حسن البکر اتفاق افتاده است و اضافه می کند این ماجرا که به چشم خویش دیده ام از قشنگ ترین و به یاد ماندنی ترین خاطره های من است:

رفیقی داشتم به نام ملا ناجی با هم خیلی محشور بودیم و نسبت به هم اخلاص و علاقه ای وافر داشتیم خدا او را بیامرزد.
ظهور یک روز تابستانی در حرم حضرت عباس (ع) به صحبت نشسته بودیم که عربی بیابان نشین را دیدم پابرهنه با پیراهنی کهنه و چفیه و عقالی کهنه وارد حرم شد و به طرف ضریح مطهر رفت دست بر ضریح گذاشت و با صمیمی ترین وصف ناپذیر با حضرت به گفت و گو ایستاد.

- آقا ابوالفضل سلام علیکم اشلونک ؟ یعنی حالت چطور است؟
حالت خوبه ان شاءلله ؟ سالمید آقا؟

بعد با همان لحن خودمانی ادامه داد:
- آقا! خیلی خوبم..الحمدالله دست شما بر سرمان هست راحت هستیم.

عرب بیابان نشین مانند کسی که حضرت را به چشم می بیند با حضرت به گفت و گو مشغول بود.حیف بر ما که نه چیزی می بینیم و نه می شنویم.

_ آقا جان ! می دانی که من عیال و بچه هایم و پدر و مادرم را در بیابان تنها گذاشتم و پیش شما آماده ام اجازه بدهید که برم.

معلوم است که حضرت عباس (ع) به او می فرمایند هنوز وقت دارید بیشتر اینجا بمانید.

_ می دانی آقا! امسال مرکب سواری نداشتم از آنجا تا اینجا پیاده آمده ام.پاهایم خیلی درد می کند. یک کاری بکن که دوباره برگردم.پایام را شفا بده.

بعد یک پایش را روی ضریح گذاشت دور پاشنه پاهایش ترک خورده و مجروح بود در همان حال می گفت : آقا این این اینجا آقا!

من و ملاناجی حیران از این ماجرا شاهد بودیم که زخم ها محو شد و ترک ها جوش خورد.

عرب پای دیگر را به طرف ضریح گرفت و گفت: الاحسان بالاتمام یعنی نیکی را باید به آخر رساند و تمام کرد.

پای دیگر را هم دیدیم که خوب شد. عرب بیابان نشین با همان ضمیمت رو به ضریح کرد و گفت : ابوالفضل آقا جان ببخش می روم آخر پدر و مادرم چشم انتظارند. آقا اجازه می دهی بروم؟

اجازه گرفت و گفت: فی امان الله خداحافظ فی امان الله .

عرب بیابانی که می رفت ملاناجی به او سلام کرد و گفت : قبول باشد زیارت قبول آقا را زیارت کردی؟
عرب گفت: بله زیارت کردم. برو زیارتش کن برو!

ملاناجی با آن مقام و علم اش نمی توانست به عربی بیابانی بگوید که نمی بینم نمی توانم ببینم.

عرب افزود: مگر نمی بینی ابوالفضل (ع) قامت اش مانند کوه پابرجاست چرا نمی بینی؟ ابوالفضل در مقابل توست دارد تو را نگاه می کنی برو برو زیارتش کن.

ملا ناجی همچنان حیرت زده گفت : چشم چشم

و عرب پابرهنه از حرم خارج شد...


برچسب ها : ,, دفعات بازدید : 75
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 24 اردیبهشت 1395 و در ساعت : 08:13 - نویسنده : محمد حسین عظیمی
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by safareeshghe.samenblog.com | designed by samenblog.com