X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
داستان های ویژه
به وبلاگ سفر عشق خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

خاطره کلید دار حرم حضرت عباس (ع)



بیاد ماندنی ترین خاطره کلید دار حرم حضرت عباس (ع)

حاج عباس کیشوانی (12 نسل پشت سر هم همگی خادم کفشدار و کلید دار حرم حضرت ابوالفضل (ع) بوده اند ) خاطره ای زیبا از گفت و گوی صمیمانه عربی بیابان نشین با حضرت عباس(ع) را باز می گوید که قبل از حکومت صدام در زمان حکومت احمد حسن البکر اتفاق افتاده است و اضافه می کند این ماجرا که به چشم خویش دیده ام از قشنگ ترین و به یاد ماندنی ترین خاطره های من است:

رفیقی داشتم به نام ملا ناجی با هم خیلی محشور بودیم و نسبت به هم اخلاص و علاقه ای وافر داشتیم خدا او را بیامرزد.
ظهور یک روز تابستانی در حرم حضرت عباس (ع) به صحبت نشسته بودیم که عربی بیابان نشین را دیدم پابرهنه با پیراهنی کهنه و چفیه و عقالی کهنه وارد حرم شد و به طرف ضریح مطهر رفت دست بر ضریح گذاشت و با صمیمی ترین وصف ناپذیر با حضرت به گفت و گو ایستاد.

- آقا ابوالفضل سلام علیکم اشلونک ؟ یعنی حالت چطور است؟
حالت خوبه ان شاءلله ؟ سالمید آقا؟

بعد با همان لحن خودمانی ادامه داد:
- آقا! خیلی خوبم..الحمدالله دست شما بر سرمان هست راحت هستیم.

عرب بیابان نشین مانند کسی که حضرت را به چشم می بیند با حضرت به گفت و گو مشغول بود.حیف بر ما که نه چیزی می بینیم و نه می شنویم.

_ آقا جان ! می دانی که من عیال و بچه هایم و پدر و مادرم را در بیابان تنها گذاشتم و پیش شما آماده ام اجازه بدهید که برم.

معلوم است که حضرت عباس (ع) به او می فرمایند هنوز وقت دارید بیشتر اینجا بمانید.

_ می دانی آقا! امسال مرکب سواری نداشتم از آنجا تا اینجا پیاده آمده ام.پاهایم خیلی درد می کند. یک کاری بکن که دوباره برگردم.پایام را شفا بده.

بعد یک پایش را روی ضریح گذاشت دور پاشنه پاهایش ترک خورده و مجروح بود در همان حال می گفت : آقا این این اینجا آقا!

من و ملاناجی حیران از این ماجرا شاهد بودیم که زخم ها محو شد و ترک ها جوش خورد.

عرب پای دیگر را به طرف ضریح گرفت و گفت: الاحسان بالاتمام یعنی نیکی را باید به آخر رساند و تمام کرد.

پای دیگر را هم دیدیم که خوب شد. عرب بیابان نشین با همان ضمیمت رو به ضریح کرد و گفت : ابوالفضل آقا جان ببخش می روم آخر پدر و مادرم چشم انتظارند. آقا اجازه می دهی بروم؟

اجازه گرفت و گفت: فی امان الله خداحافظ فی امان الله .

عرب بیابانی که می رفت ملاناجی به او سلام کرد و گفت : قبول باشد زیارت قبول آقا را زیارت کردی؟
عرب گفت: بله زیارت کردم. برو زیارتش کن برو!

ملاناجی با آن مقام و علم اش نمی توانست به عربی بیابانی بگوید که نمی بینم نمی توانم ببینم.

عرب افزود: مگر نمی بینی ابوالفضل (ع) قامت اش مانند کوه پابرجاست چرا نمی بینی؟ ابوالفضل در مقابل توست دارد تو را نگاه می کنی برو برو زیارتش کن.

ملا ناجی همچنان حیرت زده گفت : چشم چشم

و عرب پابرهنه از حرم خارج شد...


برچسب ها : ,, دفعات بازدید : 75
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 24 اردیبهشت 1395 و در ساعت : 08:13 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

پارتی بازی رئیس جمهور!!!

پارتی بازی مقام معظم رهبری در زمان ریاست جمهوری

یکی از روز ها زمانی که ایت الله خامنه ای رئیس جمهور وقت از ساختمان ریاست جمهوری خارج می شد متوجه سروصدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.
صدا از طرف محافظ ها بود که دور کسی حلقه زده بودند و چیزهایی می گفتند.صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد :«اقای رئیس جمهور ! اقای خامنه ای !من باید شما را ببینم .»
رئیس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید :«چی شده ؟ کیه این بنده خدا ؟» پاسدار گفت :« نمی دانم حاج اقا! موندم چطور تونسته تا اینجا بیاد جلو .» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود وقتی دید رئیس جمهور خودش به سمت سرو صدا به راه افتاد سریع جلوی ایشان رفت و گفت :« حاج اقا شما وایسید من می رم ببینم چه خبره .»
کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت :« حاج اقا! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره. بچه ها می گن با التماس خودشو رسونده تا اینجا. گفته فقط میخوام قیافه ی اقای خامنه ای رو ببینم حالا می گه میخوام باهاش حرف هم بزنم.»
رئیس جمهور گفت :« بذار بیاد حرفش را بزنه وقت هست.»
پسرکی 13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون امد و همراه با سرتیم محافظان خودش را به رئیس جمهور رساند.صورت سرخ و سرما زده اش خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رئیس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت :« سلام بابا جان! خوش امدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید به لهجه ی غلیظ اذری گفت:« سلام اقا جان! حالتان خوب است؟» رئیس جمهور دست سرد و خشک زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :«سلام پسرم!حالت چطوره؟»پسر به جای جواب سر تکان داد.
رئیس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید که زبانش قفل شده است.سرتیم محافظان گفت:«اینم اقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را» ناگهان رئیس جمهور با زبان اذری سلیسی گفت:«شما اسمت چیه پسرم؟»
پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود با هیجان و به ترکی گفت:«اقا جان! من مرحمت هستم.از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»
اقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست روی شانه او گذاشت و گفت:«افتخار دادی پسرم.صفا اوردی.چرا اینقدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟»مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت:«انگوت کندی اقا جان!»رئیس جمهور پرسید:«از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تند گفت:« بله اقاجان! من پسر حضرتقلی هستم.» اقای خامنه ای گفت:«خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
مرحمت گفت:«اقاجان! من از اردبیل امدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.»رئیس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خورده بود درست کرد و گفت:«بگو پسرم. چه خواهشی؟»
_اقا! خواهش می کنم به اقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم ع نخوانند؟
_چرا پسرم؟
مرحمت به یکباره بغضش ترکید و سرش را پایین انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت:« آقا جان! حضرت قاسم ع 13 ساله بود که امام حسین ع به او اجازه داد برود در میدان وبجنگد من هم 13 ساله م است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم! هر چه التماسش می کنم می گوید 13 ساله را نمی فرستیم.اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است پس این همه روضه حضرت قاسم ع را چرا می خوانند؟»
حالا دیگر شانه های مرحمت اشکارا می لرزید.رئیس جمهور دلش لرزید.دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:«پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است»مرحمت هیچی نگفت.فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.
رئیس جمهور مرحمت را جلو کشید و در اغوش گرفت و رو به سرتیم محافظان کرد و گفت :«اقای...!یک زحمتی بکش با اقای... تماس بگیر بگو فلانی گفت این اقا مرحمت رفیق ماست.هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش. بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل.نتیجه را هم به من بگویید.»
اقای خامنه ای خم شد صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت:« ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان.»
جمله مرحمت در ارتباط با روضه حضرت قاسم ع موجب شد اقا طی دستخطی که مطابق متن زیر مرقوم فرمودند اجازه حضور این نوجوان در جبهه بدهند :*مرحمت عزیز می تواند بدون محدودیت به منطقه اعزام شود. امضا: سید علی خامنه ای رئیس جمهور*
کمتر از سه روز بعد فرمانده سپاه اردبیل مرحمت را خوشحال و خندان دید که باحکمی پیشش امد.حکم لازم الاجرا بود.می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که میرود و این بار از خود امام خمینی حکم می اورد. گفت اسمش را نوشتند مرحمت بالازاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.
با این اجازه مرحمت عازم جبهه شد.و در سرانجام در 21 اسفند سال 1363 به شهادت رسید.


برچسب ها : ,,, دفعات بازدید : 108
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 27 شهریور 1394 و در ساعت : 12:06 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

"این خصوصیه، ما روش چادر کشیدیم."

"این خصوصیه، ما روش چادر کشیدیم."

 
[تصویر:  sisWWdvx_320.jpg]


  آقای کافی نقل می کردند:
داشتم میرفتم قم، ماشین نبود، ماشین های شیراز رو سوار شدیم. یه خانمی هم جلوی ما نشسته بود،اون موقع هم که روسری سرشون نمی کردن! هی دقیقه ای یکبار موهاشو تکون می داد و سرشو تکون می داد و موهاش می خورد تو صورت من. هی بلند می شد می شست، هی سر و صدا می کرد.می خواست یه جوری جلب توجه عمومی کنه. برگشت، یه مرتبه نگاه کرد به منو خانمم که کنار دست من نشسته (خب چادر سرش بود و پوشیه هم زده بود به صورتش) گفت: آقا اون بقچه چیه گذاشتی کنارت؟  بردار یکی بشینه. نگاه کردم دیدم به خانم ما میگه بقچه! گفتم: این خانم ماست. گفت: پس چرا اینطوری پیچیدیش؟ همه خندیدند. گفتم: خدایا کمکمون کن نذار مضحکه اینا بشیم. یهو یه چیزی به ذهنم رسید. بلند گفتم: آقای راننده! زد رو ترمز. گفتم: این چیه بغل ماشینت؟ گفت: آقاجون، ماشینه!  ماشین هم ندیدی تو، آخوند؟! گفتم: چرا؟! دیدم. ولی این چیه روش کشیدن؟ گفت: چادره روش کشیدن دیگه! گفتم: خب، چرا چادر روش کشیده؟ گفت: من باید تا شیراز گاز و ترمز کنم، چه می دونم! چادر کشیدن کسی سیخونکش نکنن ، انگولکش نکنن ، خط نندازن روشو ... گفتم: خب، چرا شما نمی کشی رو ماشینت؟ گفت: حاجی جون بشین تو رو قرآن. این ماشین عمومیه!  کسی چادر روش نمی کشه! اون خصوصیه روش چادر کشیدن! "منم زدم رو شونه شوهر این زنه گفتم: این خصوصیه، ما روش چادر کشیدیم".

 


برچسب ها : ,,, دفعات بازدید : 48
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 8 تیر 1393 و در ساعت : 11:18 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

نتیجه ی دعای پدر

نتیجه دعای پدر
یکی از رزمندگان می گوید: در رزمگاه بودم خمپاره دشمن کنارم افتاد و منفجر شد ترکشهای آن به پیکرم مخصوصا به صورتم پاشید و آنرا پاره پاره کرد بیهوش شدم پس از حدود هفت روز بهوش آمده و خود را روی تخت بیمارستان دیدم دکترهای متخصص پس از معالجه در مورد جراحی پلاستیک صورتم گفتند: من باید به خارج اعزام شوم به خارج کشور برای معالجه رفتم و...
آنچه مایه تعجب دکترها شده بود این بود که همه صورتم آسیب دیده بود ج
ز دو چشمم که با آن همه ظرافت هیچگونه صدمه ندیده بود آنها علتش را نمی دانستند ولی من خودم می دانستم و آن اینکه : پدری داشتم کور بود حدود بیست سال عصاکش پدر بودم او گاهی برایم دعا می کرد و می گفت: پسرم امیدوارم کور نشی. و همین دعا باعث شده که  دو چشم من آسیب ندیده و کاملا سالم است و دید کافی دارد آری این سلامتی عجیب چشم من نتیجه دعای پدرم می باشد!


برچسب ها : ,,,,, دفعات بازدید : 38
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 29 اردیبهشت 1393 و در ساعت : 12:50 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

پوششی که آبروی دختر بدحجاب را برد + عکس

سلام این داستان واقعی هست و از یه سایتی برداشتمش منبعش رو هم پایین نوشتم . امیدوارم خوشتون بیاد و تاثیر گذار باشه .

خانواده‌ای تصور کنید با پدری معتقد به حجاب و حیا و دختری با آرزوهای دور و دراز که می‌خواد با مد روز حرکت کنه.
داستان از این قراره
شب با پچ پچ‌های مامان و بابا که در مورد من حرف می‌زدند از خواب بیدار شدم
گوشامو تیز کردم
بابایی می‌گفت خیلی نگران مهسا هستم یکی دوتا از دوستاش (منظور لیلا و میترا بودن) به فرهنگ خونواده ما نمی‌خورن
مهسا هم که می‌خواد از قافله عقب نمونه
با دوستاش همرنگ شده


عصری در خیابون با دوستاش دیدم
این چه وضعیه که برای خودش درست کرده؛ شلوار جین و مانتو تنگ می‌پوشه؛ آستیناشم زده بالا؛ انگار می‌خواد با یکی دعوا کنه

تو که مادرشی یه چیزی بگو
رعایت حال ما رو هم نمی‌کنه؛ وقتی هم بهش تذکر می‌دم؛ می‌گه من با این لباسا حال می‌کنم و با اینا راحتم و سرشو می‌ندازه پایین و می‌ره

مامانم می‌گفت
خب بچه است؛ ازدواج می‌کنه درست می‌شه و از اینجور حرفا
بابام مدیر دبیرستان ابن سینا بوده و حالا بازنشست شده و در یکی از صندوق‌های قرض الحسنه؛ بصورت افتخاری کار می‌کنه

یادمه از وقتی خودمو شناختم
از نابودی زندگی دخترانی تعریف می‌کرد که با بعضی دانش آموزان؛ طرح دوستی ریخته بودند
او می‌خواست با این داستانا منو در مقابل پسرای خیابونی؛ واکسینه کنه
فصل امتحانات نزدیک شده بود
قرار شد دوستم سوسن؛ که مورد تایید بابا بود
چند ساعتی برای رفع اشکال و مرور درس‌ها بیاد خونمون
یه ساعتی نگذشته بود که بابایی در اتاق رو زد

مهسا دخترم
چایی و کیک آوردم بیام تووو
سوسن خودشو جمع و جور کرد
گفتم بفرمایید
یالا یالا


در اتاق باز شد من و سوسن؛ هاج و واج چشمهامونو دوختیم به بابا
بابایی با پیژامه راه راه و زیرپیرهنی سفیدش وارد اتاق شد
سوسن خانوم؛ خوش اومدید
سینی چایی رو گذاشت جلومون و رفت
چند ثانیه‌ای سکوت؛ بر فضای اتاق حاکم شد
پاک آبروم جلوی سوسن رفت؛ حالا بیاد و این حکایت رو پیش همکلاسی‌ها تعریف کنه

چه خاکی به سرم بریزم
سوسن سکوت را شکست
خب مهساجون کجای مسئله بودیم
ساعت هفت عصر بابای سوسن اومده بود دنبالش
ازم خداحافظی کرد و زیر گوشم گفت عجب بابای با حالی داری

در اتاق رو قفل کردم و شروع کردم به گریه
خوابم برده بود
با صدای مامان بیدار شدم
مهسا نمی‌آی شام
نه شما بخورید من میل ندارم
با بابام قهر کرده بودم
پس فردا مطابق قرار قبلیمون
سوسن اومد خونمون
تاق تاق
تاق تاق

دخترم مهسا براتون شربت آوردم بیام تووو
سوسن لبخند ملیحی زد و گفت حاج آقا بفرمایید

بر خلاف تصورم
بابایی با شلوار و پیرهنی اتو کرده؛ شربت‌ها رو گذاشت جلومون

و کنارم نشست
دستمو گرفت وبا نگاه مهربانانه همیشگیش گفت
دخترم می‌دونم از دستم ناراحتی
ولی اینو بدان که این مسئله با پیژامه اومدن
قبلا با دوستت هماهنگ شده بود و این نقشه‌ای بود که می‌خواستم یه درس زندگی بهت بدم

دخترم
وقتی در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم
نمی‌تونیم بگیم نوع و شکل لباس پوشیدنمون یه امر خصوصیه و به دیگرون مربوط نیس
من با پیژامه و زیر پیرهنی در فضای خونه خودم می‌تونم رفت و آمد کنم ولی نمی‌تونم بگم
چون با این لباسا راحتم و با اینا حال می‌کنم در فضای خارج خونه هم با همین لباسا بیام بیرون

اینو هم من و هم تو و هم اقشار جامعه یه چیز قبیح می‌دونن
تو هم نمی‌تونی با لباسایی که شاید دوس داشته باشی
ولی در نظر جامعه و فرهنگ خونوادگی ما یه امر قبیحیه به دلیل اینکه
الان این مد روزه و با این شکل و شمایل راحتم بیای بیرون

دخترم
تا حالا فکر کردی چرا جامعه سرمایه داری برای اکثر مردان کت و شلوار و جوراب و کراوات؛ تحفه آورده
و برای زنان شلوارک و زیر پیرهنی


دخترم نظام سرمایه داری می‌خواد که تو و امثال تو
به بهانه شیک پوشی و مدگرایی؛ از آستین پیراهنتون بزنید و شلوار کوتاه بپوشید
تا با اینکار بتونه ریشه حیا و عفت را از جامعه بیرون کنه

با این وضع
روزی خواهد رسید که زنان جامعه ما از پوشیدن زیر شلواری و زیر پیراهنی در بیرون منزل ناراحت نشن
دخترم
همچنان که نمی‌پسندی من با لباس راحتی در جلوی انظار دیده نشم
تو هم به بهانه مد با زیر شلواری بیرون نرو
منظورم اینه که با لباس نامناسب؛ چشم بسته در انظار عمومی حاضر نشو




منبع :snn.ir


برچسب ها : دفعات بازدید : 35
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 28 مرداد 1392 و در ساعت : 06:55 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

بهشت و جهنم...


یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:

خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛  مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ وآنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظرقحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود وهر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.

خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.

مرد روحانی گفت: نمی فهمم!

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!


برچسب ها : دفعات بازدید : 16
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 20 مرداد 1392 و در ساعت : 03:15 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

داستانی در فضیلت صلوات

مادری دختر وفات شده خود را در خواب در عذاب شدیدی میبیند.
بشدت غمگین میشود دست به دعا برمیدارد ......چند شب بعد
این بار دختر را شادمان میبیند.دلیل این شادی و آن عذاب رااز
وی جویا میشود.
دلیل عذاب که مسلم است بخاطر گناهان.
ولی دلیل شادی روح این بود که: فردی از قبرستان گذر میکرد و
3 صلوات فرستاده و به روح تمامی خفتگان آن قبرستان هدیه نمود.

لحظه ای درنگ: یک کار به همین سادگی چه نتیجه معنوی بزرگی
بهمراه دارد.
خدایا شکرت بخاطر بزرگواریت و بخاطراینکه ما رازیرپرچم خاتم الانبیا
قراردادی.
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم


برچسب ها : دفعات بازدید : 40
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 21 خرداد 1392 و در ساعت : 09:34 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

پیله ی ابریشم

پیله ی ابریشم
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما چثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.او انتظار داشت پر پروانه گسترده شود و از چثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه نا چار شد همه عمر را روی زمین بخزد. و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ زیر آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم . اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم و به اندازه ی کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.....


برچسب ها : دفعات بازدید : 19
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 17 اردیبهشت 1392 و در ساعت : 02:45 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

فرشته ی بیکار

فرشته ی بیکار
مردی در خواب دید که به آسمان ها رفته است.پس از اندک گشت و گذاری در گوشه ای از آسمان جمعیت زیادی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن تعداد زیادی نامه هستند.مرد اندکی جلو رفت و پرسید:این نامه ها چه هستند و چرا با این همه عجله نامه ها را باز می کنید؟ فرشته جواب داد:این ها آرزو های انسان ها هستند.مرد کمی جلوتر رفت. باز تعداد زیادی از فرشتگان را دید که نامه هایی را درون پاکت می گذارند و به زمین می فرستند.مرد پرسید:شما چه کار می کنید؟فرشته جواب داد:این ها آرزوهای بر آورده شده ی آدم هاست و ما آن ها را به دست صاحبش می رسانیم.در گوشه ای از آسمان مرد فرشته ای را دید که بیکار نشسته. پیش رفت تا به فرشته رسید و سوال کرد:تو چرا بیکار نشسته ای؟ فرشته پاسخ داد:وقتی دعایی از انسان ها بر آورده می شود آن ها موظفند که پاسخ دهند ولی تعداد کمی از آنها جواب را برای ما می فرستند. مرد با شرمساری پرسید:و این چگونه است؟ فرشته پاسخ داد:فقط با شکر نعمت های خدا انجام می پذیرد....


برچسب ها : دفعات بازدید : 22
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 15 اردیبهشت 1392 و در ساعت : 02:42 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

بدرفتاری

((چند روزی بود که حال خوشی نداشتم وسرم بسیار درد می کرد . بامادرم عزیزم خوب صحبت نمی کردم وبا صدای بلند با او صحبت می کردم در حالیکه او در حال درست کردن سوپ وتهیه دارو برای من بود ولی باز هم بد رفتاری می کردم تا اینکه دیدم مادرم ناراحت گوشه ای نشسته واز خستگی می نالد.از او علت خستگی اش راپرسیدم: او اول جواب سوال من را نداد اما پس از مدتی گفت : تا حالا دو روز است که دارم برایت سوپ ودارو تهیه می کنم اما بدون هیچ تشکری با من بدرفتاری می کنی.

پس از چند ثانیه که دیدم حالم بهتر شده به اتاقم رفتم واز کارم پشیمان شدم وشروع به گریه کردم.
پس تصمیم گرفتم که در آن روز تمام کارهای مادرم را انجام دهم . وقتی که کارها تمام شد لحظه ی غروب خورشید بود و وقت نماز بود. رفتم تا از مادرم معذرت خواهی کنم که دیدم مادرم در سجاده اش نشسته ودعا می کند ونزدیک او شدم تا دعایش را بشنوم او می گفت: خدا به خاطر این کار نیکی که پسرم در این روز انجام داد وتمام کارهایم را کرد هزاران ثواب وحسنه بر کارنامه ی فرزندم اضافه کن . اشکم جاری شدوبسیار خوش حال شدم.))

برچسب ها : دفعات بازدید : 33
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 7 دی 1391 و در ساعت : 11:18 - نویسنده : محمد حسین عظیمی
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by safareeshghe.samenblog.com | designed by samenblog.com