X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal

خاطرات طنز دفاع مقدس
به وبلاگ سفر عشق خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

این کیه اینطوری ایست میده؟

یه بار رحیم طحان و عباس سنبل توی منطقه شرهانی با هم سر پست نگهبانی بودند.نیمه شب آقای زمانی نیا (فرمانده گروهان قائم) برای سرکشی به نیروها می آید.عباس به رحیم می گوید انگار صدای پای کسی می آید پاشو بهش ایست بده.
رحیم بلند می شود و با صدای خیلی کشیده فریاد می زند:اییییست!
آقای زمانی می گوید:این کیه اینطوری ایست میده؟
رحیم که گوینده صدا  را نمی شناسد می گوید:آقاته!
زمانی با عصبانیت می گوید:صبر کن برسم ببینم آقام کیه!
یکباره عباس متوجه می شود که فرمانده گروهانه و به رحیم می گوید که فلانیه.رحیم هم تا متوجه می شود اسلحه اش را  زمین می گذارد و در می رود....
البته وقتی آقای زمانی می بیند طرف رحیم بوده خنده اش می گیرد و می گذرد.


برچسب ها : ,,,,,, دفعات بازدید : 43
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 2 دی 1393 و در ساعت : 11:24 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

دیگ و خمپاره

یک روز عصر موقع پخش مستقیم غذا! خمپاره زدند،همه فرار کردیم.هر یک از سویی،برخاستیم و آمدیم.دیدیم خمپاره درست خورده کنار دیگ غذا،اما عمل نکرده است.
به همدیگر نگاه کردیم،دوست رزمنده ای گفت: باز گلی به جمال و شجاعت دیگ!با همه سیاهی اش از ما رو سفیدتره.ازجایش تکان نخورده،آفرین.
یکی دیگه گفت:اگه این جناب دیگ مثل ما شیرجه رفته بود روی زمین که ما الان چیزی برای خوردن نداشتیم.

برگرفته از کتاب جشن پتو نویسنده عبدالرحیم سعیدی راد


برچسب ها : ,,,,,, دفعات بازدید : 32
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 30 آذر 1393 و در ساعت : 06:26 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

ترکش ریزی،آمبولانس تیزی...

وقتی عملیات نمی شد و جابه جایی صورت نمی گرفت نیروها از بیکاری حوصله شان کم می شد،نه تیر و ترکشی و نه شهید و مجروحی و نه سر و صدایی،منطقه یکنواخت و آرام بود.آن موقع بود که صدای همه در می آمد و بعضی ها برای روحیه دادن به رزمنده ها،دست به سوی آسمان بلند کرده و می گفتند : اللهم ارزقنا ترکش ریزی،آمبولانس تیزی،بیمارستان تمیزی و غذاها و کمپوت های لذیذی....
و همین طور قافیه سر هم می کرد و بقیه آمین می گفتند.

برگرفته از کتاب جشن پتو نویسنده عبدالرحیم سعیدی راد


برچسب ها : ,,,,,, دفعات بازدید : 26
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 27 آذر 1393 و در ساعت : 10:44 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

راه یزد بسته شد!

در جبهه که بودیم گاهی خسته می شدیم و به پایان ماموریت امید داشتیم،اینکه مدتی نفس تازه کنیم و مجددا عازم جبهه ها شویم،ولی بعضی اوقات پایان دوره خدمت مصادف می شد با شروع عملیات.آن موقع آماده باش می دادند و همه مرخصی ها لغو می شد و در چنین شرایطی بعضی از همشهری های ما می گفتند: دیدی چی شد؟ آمدیم کربلا را بگیریم،قدس را آزاد کنیم،راه یزد خودمان هم بسته شد!
برگرفته از کتاب جشن پتو نویسنده عبدالرحیم سعیدی راد


برچسب ها : ,,,,,, دفعات بازدید : 19
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 27 آذر 1393 و در ساعت : 08:29 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

قور قور یا القور القور؟

شهید حمزه بابایی همراه عده ای از رزمندگان،به منطقه عملیاتی بدر رفته بودند ،نمی دانستند منطقه خودی است یا تحت تصرف دشمن،پس از مدتی جستجو به نتیجه ای نرسیدند. کم کم بچه ها روحیه هایشان را نیز از دست می دادند. حمزه بابایی که استاد تقویت روحیه بود،به شوخی رو به بچه ها کرد و گفت: یک راه شناخت خیلی خوب پیدا کردم.
همگی خوشحال دورش جمع شدند و سوال کردند: هان بگو.از کجا می شود فهمید وضعیت منطقه را؟
او در حای که می خندید،گفت: از صدای غورباقه ها! اگر موسیقی آن ها در دستگاه شور باشد،یعنی قور قور بکنند،منطقه خودی است و اگر در دستگاه ابوعطا بخوانند و القور،القور بکنند،منطقه در تصرف دشمن است.لبخند روی لبان همه نقش بست.

برگرفته از کتاب جشن پتو نویسنده عبدالرحیم سعیدی راد


برچسب ها : ,,,,,,, دفعات بازدید : 38
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 27 آذر 1393 و در ساعت : 07:48 - نویسنده : محمد حسین عظیمی

بین راه نگه نمی دارم!

امام جماعت ما بود، ولی مثل اینکه شش ماهه به دنیا آمده بود. با عجله حرف می زد،با عجله غذا می خورد،راه که می رفت انگار می خواست بدود و نماز می خواند هم به همین ترتیب. اذان و اقامه را که می گفتند با عجلوا بالصلوه دوم قامت بسته بود.
قبل از اینکه تکبیر بگوید سرش را برمی گرداند رو به نمازگزاران و می گفت:من نماز تند می خوانم،بجنبید عقب نمانید.راه بیفتم رفته ام،پشت سرم را هم نگاه نمی کنم،بین راه نگه نمی دارم و تو راهی هم سوار نمی کنم!!

برگرفته از کتاب جشن پتو نویسنده عبدالرحیم سعیدی راد


برچسب ها : ,,,,, دفعات بازدید : 22
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 27 آذر 1393 و در ساعت : 07:33 - نویسنده : محمد حسین عظیمی
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by safareeshghe.samenblog.com | designed by samenblog.com